من در ناسروده هایم ردپای چشمان تو را دیده ام و میان تمام این نوشته ها ، پیکره نگاه تو را طرح زده ام . زیر نگاه همه ابرها از باران گفته ام و از فصل پُر شکوفه تو ، « همیشه بهار » چیده ام . به سادگی خنده های من نخند ؛ اگر چه که من ، شاد بودن را پشت همه ستاره ها تمرین کرده ام .
ای آستانه نیمه روشن ستاره ها ! به من رسم دلدادگی بیاموز و ناسروده ترین سپیده دم را از حریم نازک اشک هایت به خاطراتم هدیه کن . پاکی خنده ات را از زلالترین اقیانوسها به چشمانم ببخش . از پشت زنبقها طلوع کن تا با نگاهت ، با همان حضورهای ناگهانیت ، برخیزم و با خورشید همراه شوم .
با توأم ! با تو که از مقبره بادها برایم ارکیده می آوری . تو که وجودت پُر از شاخسارهای زنبق نشین است ؛ بیا تا با هم ، از روی زمین ستاره بچینیم و میان نیستانها با شاپرکها بازی کنیم . بیا مانند کودکان ، عاشق چشم و ابروی هم شویم و معصومیت عشق را بخریم و به خانه هایمان ببریم . بیا وجودمان را نفس بکشیم .
دلم برای خنده های ناگهانی ، تنگ شده . کاش می دانستم تو در وسعت نگاهم ، به چه چیز خیره می مانی ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط نازی
|
» رویای سبز من ...
بیقرار ...
تو نمی دانی وقتی به این حقیقت یأس آور فکر می کنم که ستارگان ما در کهکشان سرنوشت آنقدر از هم دورند که هرگز با هم جفت نخواهند شد ، چقدر در عمق خود فرو می روم .
رویای سبز من ؛ می دانم ، شکوفه های انتظار من هرگز میوه نخواهند داد . اگر نهال سُستِ حضورت را بادهای سهمگین جدایی به راحتی از سرنوشت من ربود ، خیالت چنان در ذهنم ریشه دوانده که هیچ قدرتی توان برکندنش را ندارد . فکر نکن که از خیال من کوچ کرده ای . نه، هرگز . تصویر تو اینجاست ، در قلب من . من چنان حضورت را نفس می کشم که گویی در هوای اتاقم جریان داری و این عطر خیال توست که مرا مدهوش کرده . منِ تشنه ، سراب آمدنت را خواب دیده ام و می دانم که باید اینجا ، در قلب کویر جدایی ، آمدنت را به انتظار بنشینم .
باران حضورت را بر من بباران . خسته ام بس که این شبها به جای تو ، مهتاب را در آغوش چشمانم گرفتم . برای این دستهای یخزده ، گرمای آفتاب چاره ساز نیست ؛ این دستها بیقرارِ دستهای تواند .
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط نازی
|
» رونویسی ...
رونویسی ....
شعرهایم آنقدر کوتاهند که یادشان می رود روی کاغذ عبور کنند اما من همان شعرهای ننوشته را برایت می فرستم . برایت سادگی شاپرکها را می فرستم تا با بالشان واژه های پرحجم نگاهت را توصیف کنی . من برای تو سکوتم را می فرستم و زیستن کنار سوالهای بی پاسخ تو را . من برای تو مفهوم جهان را ، سراب پر از ستاره هایم را و واژه های عشقم را می فرستم . این بار حرفهایم را مچاله نکن . من نرگسهای مصلوبم را به فراموشی بادها سپرده ام و بوسه های شب را از روی تن ستاره ها دزدیده ام تا شمعدانی هایم از اعتماد پنجره گل بدهند . من آینه ها را پر از اشک شعرهایم می کنم ، پر از سرانجام خوشبختی و برای تو می فرستم .
سرانجام خوشبختی من ! سایه روشن انگشتانم برای نوشتن پر از جوهر واژه شده . بگذار بغض ترانه هایم در سهم گریه ام بشکند و هر دو به پرستیدن همدیگر برسیم . من به نگاه ابری آسمان احترام می گذارم و قول می دهم زندگی ام را ، تو را برایت بفرستم . تو محکومی من را هزار بار رونویسی کنی .....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط نازی
|
» نیایش ....
یا امام رضا ....
هنوز باورم نميشه يعني بالاخره منو راه دادي تو حرمت؟ يعني اين منم که مقابل آقاي خودم تعظيم ميکنم و ميخوام واسه ش درد دل کنم؟.... ولي چرا هر کار ميکنم لبهام وا نميشن؟... انگار دوختيشون به هم...يا مهر و مومشون کردي...؟ فقط اشکهامن که دارن باهات حرف ميزنن... آقا دلم داره از سينه م کنده ميشه...واي...چقدر ميدان "دلربايي" شما شديده.... آقا اومده بودم بگم از دلتنگيهام از بي کسيم از تنهاييم اما وقتي خودمو تو حضور نوراني شما حس کردم: فقط سکوت......! ميدونم که لحظه لحظه سکوتمو ميخوني...خيلي بهتر از من دردهاي دلمو لمس ميکني...پس ديگه من چي قراره بگم؟....فقط ميخوام اجازه بدي خدمتت سلام عرض کنم ؟ سه تا: اولي از خودم...که تو آرزوي ملاقاتت مي سوختم و مي سوزم دومي از هرکي که فهميد دارم ميام پابوست و گفت منو هم ياد کن و سومي از طرف هرکي که نميدونه من الان اينجام اما اونم دلش ميخواست اينجا باشه و سلام کنه با هر سلام چنان منقلبم ميکني که ميخوام جون بدم!!! نميدونم اين اوج شاديه يا نهايت دلتنگي... چهارده سال دوري.... آقا ميدونم تو اين مدت يادم بودي ، باهام بودي، هوامو داشتي، نگرانم بودي... اما من بي معرفت ... هي فراموش ميکردم مرشدي مث تو دارم... من فراموشکار مدام يادم ميرفت مث تو باشم... آقا بخدا حالا ميفهمم حکمت اينطور "عجيب" طلبيدنهات چي بود ... اينکه انقدر تشنه م کني که همه ذرات روح و جسمم تو رو صدا کنن . ولي باور کن ديگه اينجوري تاب دوري ندارم اما بهم فرصت بده....به اندازه يک عمر بهم مجال بده... مولاي من نور چشمم نگين کشورم! ممنون از اينهمه لطفت...ممنونم که افتخار دادي اسم منم ميون "طومار" مريدهات قرار بگيره متشکرم اما آقا اجازه ميدي يه خواهشي کنم؟... نه نه ... نه! به پاکيت قسم ميخورم نميخوام درداي تکراريمو بگم برات...ديگه نميخوام از کوه مصائبم حرف بزنم... نه... اين بار فقط يه خواسته دارم: .... فقط همين يه خواهش...ميشه بگم ؟! اجازه بده هرسال بيام پابوست به جاي اينکه 14 سال منو از عطر حرمت محروم کني تا شايد آدم بشم...اجازه بده تند و تند خدمت برسم شايد چشمهام بتونن نور راهتو تشخيص بدند و ديگه گمراه نشن...شايد روح و فکرم هم از قلبم ياد بگيرن و واسه ابد پيش سرورشون بمونن... آقا ميشه اين لطفتو شامل حال من کني؟ميشه خواسته منو اجابت کني؟ آقا تو رو خدا..... بذار مث کبوترات شم بذار هر بار که بر ميگردم پيشت يک دونه از اوووونهمه دونه کمال و معرفتت به منقار بگيرم بذار انقدر طعم حضورت ديوونه م کنه که هنوز دور نشده فوري برگردم خدمتت امام من! ميدونم از ايني که هستم ديوونه تر نميشم اما بذار هي بيام و از نور وجودت بهره ببرم بذار مدام بيام بذار هر بار که ميام درس تازه اي يادم بدي... بذار با هر درس زندگي کنم، خودمو بشناسم، خدامو بشناسم، اصلا بذار از اول مسلمون بشم... پس اگه اجازه بدي ميخوام عرض ادب کنم: سلام مولاي ما!
پ.ن : خدا جونم خیلی دوست دارم .... هیچ کس نمی تونه احساس منو درک کنه .... یا امام رضا (ع)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط نازی
|