پاییز بهار عاشقی ....
میشنوی صدای پایش را؟؟! پاییز را میگویم,آمد..
پاییز را دوست دارم و بارانهایش را..خِش خِش ِ برگهایش را..بیقراری هایش را..
شبهای باران خورده اش را بگو...
بوی پاییز میآید..بوی تو...بوی من و تویی که یکی از همین روزهای پاییز ما شد و..ما نماند!!!
پاییز بود..پاییز بود که دلم را دادم...
آری,
پاییز, بهار ِ عاشِقیست.
پ.ن:مشق صبوری ام را این روزها اشک خیس میکند و من هی صبوری,اما...

گفتگو خدا با بنده اش ...
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را ، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پرودگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا ، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ، یا خدایی ، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن ، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی ؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما ، چه می گویی ؟
و تو بی من چه داری ؟ هیچ
بگو با ما چه کم داری عزیزم ، هیچ !!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم
توی والاترین مهمان دنیاییم
که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را ، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیاییم
نمی خوانی چرا ما را ؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی
ببینم ، من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت ، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من ، هیچ آوردم ؟
که می ترساندت از من ؟
رها کن آن خدای دور
آن نا مهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت ، خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این سرزمین خاکیم
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
ببینم چشم های خیست آیا ، گفته ای دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو ، جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن ، یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من .
یا رحیم! شعله های پیچیده در جانم را تنها رود مهربانی تو خاموش خواهد کرد.
زخم خورده تر از همیشه به درگاهت پناه آورده ام و می دانم که یادت، التیام بخش همه دردهاست.

پ.ن: این روزها فقط درد و دل با خدا آرومم می کنه ...واسم دعا کنین ... ![]()
دوست و همراه خوبم یاسی ازم دعوت کرد که تو یه بازی وبلاگی شرکت کنم ... چون انشا من هیچ وقت خوب نبود سریع می رم سراغ مسابقه ![]()
دوست داشتنی ها :
۱- آقام امام رضا (ع) که ارادت خاصی بهش دارم .
۲- داداشام که همه دنیای من هستند .
۳- یادآوری یه سری خاطرات که هیچ وقت فراموششون نمی کنم .
۴- اینکه می تونم آدم های دوروبرم رو ببخشم و کینه ای ازشون به دل نداشته باشم .
۵- خوب شدن همه مریض ها .
۶- کلاس نقاشیم که واقعا احساس آرامش می کنم .
۷- داشتن یه زندگی آرام و بی دغدغه همراه یه ماشین آخرین سیستم .
(خواستن توانستن است)
۸- کمک کردن و آروم کردن تمام آدم هایی که تو زندگیم می شناسمشون و مشکل دارن . لذت بخشه .
۹- گرفتن مدرک کارشناسیم و خانم مهندس شدن . ![]()
۱۰- این شماره جزو اطلاعات دسته بندی شده سازمان جاسوسی کشوره .
دوست نداشتنی ها :
۱- اینکه آدم نتونه واسه خودش و آیندش تصمیمی بگیره .
۲- شکستن دل .
۳- اینکه کسی رو به خاطر کاری که انجام نداد مجازات کنن .
۴- سرگردونی همه جوان ها .
۵- درس برنامه نویسی که آدم و دیوانه می کنه .
بقیه شماره ها یه سری چیزا هست که گفتنشون جالب نیست ... پس بیخیال .
از همه پیوندهای وبلاگم دعوت می کنم که اگه دوست دارن تو این مسابقه شرکت کنن ...
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعي ديگر برسان.
عجب دل را ...
صدایت می کنم باران
نگاهت می کنم ای عشق
وامشب شور دلتنگی
هوای خانه دل شد
عجب دل را!
ببین ما را چه حاصل شد؟
وعشق آمد
از اول، بی صدا آرام وآهسته
به نرمی آمد و با عشق
یکدل شد
از آن پس حاکم محض خلایق شد
و ما را باز سکوت شرم حاصل شد
ندایش ضربه دل شد
و آثارش درون چهره ظاهر شد
و او کم کم نوای عاشقی سر داد و
آخر،لیک منکر شد
مرا با عاشقی عهدی نبوده ست
که این را عشق ممکن شد
عجب دل را!
ببین یک لحظه غافل ماند
ولی یک عمر عاشق شد...
.jpg)


