تبليغاتX
تنهای تنهام
حضورت را می خواهم
 

تمام آنچه می خواهم ...

گاهی تمام آنچه می خواهم،

دفتری است برای از تو نوشتن،

قلبی که اندوهم را بفهمد

و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد...

اینجا و تمام آنچه با من است

بوی خوش تو می دهد...

لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند

و من، از عطر سرشار حضورت، مستم...

با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را

از شیشۀ ذهنم پاک می کنم

و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم...

.

.

.

این روزها در نی نی چشمانم

تنها تصویر محو تو نقش بسته است....

راستی !

چرا خاطره ها فراموش نمی شوند؟؟؟

می خواهمت .

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 1:10 توسط نازی |

حمدانه ...
 

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 



|+|نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 1:15 توسط نازی |

یاد تو ...
 

 با تو بودن ...

نشسته ام به روی ابر خاطرات

ساکت وخموش

و فقط یاد توست که هر لحظه موسیقی قلبم را می نوازد

و شیرینی روزهای با تو بودن  گهگاهی صورتم را نوازش می کند

چه قدر دلم برایت تنگ است نازنینم...

 

     وقتی که دل دست‌هایم

                   تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت

                       آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید

                         تا با ترکیبی از کسوف و گرما

                                              دوری‌ات را معنا کنم.

 

!

 

ای دلیل بودنم فراموش کردنت محال ترین خیال آفرینش است .

 

|+|نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 0:10 توسط نازی |

تولدم بی ....!
 

گذر روزگار ...

ثانیه ها چه زود می گذرند و دقیقه ها چه زود جای خود را به دقیقه ای دیگر می دهند . ساعتها چه بیخیالند .... سالها چرا با این سرعت می آیند و می روند ؟ پروردگارا ، سرنوشت مرا هرگونه که صلاح می دانی رقم بزن ؛ کمکم کن تا زندگیم پربار باشد  و هر قدمی را فقط با یاد تو بردارم .

وقتی بچه بودم روز تولدم رو دوست نداشتم ، نمی دونم چرا ؟! ولی هرسال که بزرگتر می شدم روز تولدم رو بیشتر حس می کردم و دوستش داشتم . تا سالهای قبل از زندگیم راضی بودم ؛ خواهرهایی که همیشه همدمم تو تنهایی و غصه هام بودن ، پدر و مادر خوب و مهربون و دو تا داداشی که همیشه پشت و پناهم بودن و تو ناراحتی و شادی هام تکیه گاهم .

ولی امسال با تمام سالهای قبل فرق میکنه . امسال عشق به تمام چیزهای خوبی که داشتم اضافه شد . آره من عاشق شدم و بابت این هدیه خوب خدا ازش ممنونم . خیلی حس قشنگیه وقتی می دونی قلبت واسه یکی میزنه که از جونتم بیشتر دوسش داری . شبها با فکر اون چشمهاتو رو هم بزاری و صبح با یاد اون از خواب پاشی و پر از حس دوست داشتن باشی . تولد امسالم رو هیچوقت فراموش نمی کنم .

 

نوش جان ...

 

هر روز که می گذرد عشقت جاودانه تر در قلبم ریشه می دواند . زندگی را به خاطر وجودت و وجودت را به خاطر عشق پاکت دوست دارم .

 

تقدیم به تو عشقم

 

امروز من برای بیست و یکمین بار طعم شیرین زندگی را خواهم چشید

امروز من برای بیست و یکمین بار حس زیبای بودن را درک خواهم کرد

امروز من برای بیست و یکمین بار واژه امید را معنا خواهم کرد

امروز من برای بیست و یکمین بار متولد خواهم شد .

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 18:0 توسط نازی |

آخرین نوشته ها
حضورت را می خواهم
حمدانه ...
یاد تو ...
تولدم بی ....!
بی بهانه ...
دوستت دارم ...

یک اتفاق !

تولد نامزد جان !