خدایا وحشت تنهایی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم - روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ جانم بر لب آمد
بیا در کلبه ام شوری برانگیز
بیا شمعی به بالینم بیاویز
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که : " این مرگ است بر در می زند مشت "
بیا ای هم زبان جاودانی
که امشب وحشت تنهایی ام کشت !

چه کنم ، دوسش دارم ، شوخی که نیست ، حرف یک عمر در به دری است ، صحبت کلی آوارگی است ، شکایتی نیست حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند . شما هم بدانید ، بد نیست ، تازه بعد از عمری عاشقی ، همین امشب پاییزی از من پرسید : مگر تو دوستم داری ؟ و من یقین دارم ، دیوانه تر از مجنون ، خیره به پرسش عجیبش ، هفت آسمان حیرت را سیر کردم و برگشتم ، او هم برگشت . درست است ، از سفر آن سوی اقیانوسش برگشت ، اما نه پیش من . او مال همه است و من آرزو می کنم هیچکس مال او نباشد ، اما مگر می شود . او حرفی نزد ، ننوشت ، سکوت کرد ، اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقیم بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذلرد ، اسم این کتاب را اسیر پرانتزی کردم که نشان بدهد حرف اوست ، همیشه حرف ، حرف اوست . نه فقط حالا . راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت ، جمله ای نوشت که آرزو می کنم به آستان نیلوفری چشمان روشنش برنخورد ، اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگهایی بود که به بهانه مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که ایقت تو از من و امثال من بیشتر است . می دانست من هم بچه ام ، هم عروسک می خواهم ، هم هیچکس اندازه من دیوانه اش نیست و هم صحبت این حرف ها نیست کافی است ، این دو حرف آخر را برای خودش می نویسم . زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازیو تنها می گذاریم کنار . می دانی همیشه رسم است چیزهایی را که کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود ، پس نگهش می دارند ، اما چیزی را که دور بیندازند ، هم دور است ، هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست . من راضیم به همه چیز ، هر چیزی که جوری به تو مربوط می شود ، می دانم جمله ای که نام کتاب است ، حرف دل توست . باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه از تو نقل می کنم :
" درست مثل تقویمی که عوض می شه سر بهار
می اندازمت یه گوشه و دیگه می ذارمت کنار "


اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوست تدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمد وستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم


ماه از جا برخواست و به بالاي ديوار كوچه خزيد تا از آن بالا ، بالاي بالاها
رهگذر غرق در انديشه، آرام قدم ميزد ، خاك رد پاي مرد تنها را همچو يك
رهگذر آرام آرام شب دلگير امشب را با فكر فردا پشت سر مي گذاشت و
حتي لحظه اي صبر نكرد تا فارغ از دغدغه هاي فرداي خود چشم به روي
و حتي گوشه نگاهي به بالا ، به ماه نيانداخت تا او را بنگرد و با نگاهي
و ماه در اعماق افكارش به اين مي انديشيد كه اين رهگذر تنها چرا با چنين
رهگذر همچنان مي رفت و مي رفت و زمانها را پشت سر مي گذاشت .
ماه آرام به پايين لغزيد و تنها كوچه ماند و يك سبد خاطره .
رهگذر هم به فرداهايش رفت و كوچه با خاطراتش در امشب خود باقي ماند





















