تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

نامه ای برای خدا
دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ...
اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!

برای که بنويسم حالا ؟
 
 
 
 

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
 
 
 
 
سلام محبوب من ...

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
 می شود

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 
 
 

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 
 

 
 
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

و بگويد کسی نيايد .

معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
 
 
 
مطلوب من ...

 

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام

تو بايد مرا بارور کنی

از تمام خواستن هايم

تو خيلی خوبی

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 
 
مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود

راستی يادت نرود

آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

((  چون می دانی

گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم

يک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
 
 
 
 
تو چقدر مهربانی

مواظب خودت باش
نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
 

باز ساعت گذشته از نيمه

خواب می چسبد به آدم

خوابی با نفس های عميق ….
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت1:0توسط نازی |
بهار می آید

سلام دوستای خوبم :

می دونم الان خیلی دیره ولی خوب اشکال نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیره گندیدست .ااااااا ببخشید تازست . خوب گلای با نشاط عید همتون مبارک . امیدوارم هر کی هر گوشه از این خاک عزیز هستش موفق و پیروز باشه و به اونچه که می خواد برسه . مثلا حاجی مهدی به خانم رایس ، رامین به تیم رئال و ............

بهترین آرزوهارو برای تک تک شما آرزو می کنم .

در ضمن از اینکه اینقدر به فکر آبجی جون من بودین ممنون . ( به تو چه ) منم از اینکه یاسی عزیز برگشت و یه نگاهی به دوستای خودش انداخت خیلی خوشحال شدم امیدوارم هر جا که هست شاد و تندرست و موفق باشه . قربووووووووووون همه . بازم سال خوبی داشته باشین .

 

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد                                                        آواز خوش بهار تقدیم تو باد

گویند که لحظه است روییدن عشق                                              این  لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

 

می دانم که تنهایی ، پر از حس خالی شدن ، می دانم که چقدر با هوای تازه فاصله داری ، می دانم که دلت گرفته ، سرت را روی شانه های شمعدانی بگذار و اشک چشمانت را به گلدان بسپار ، نیاز من و تو یکی است . پس دستانت را به من بسپار تا با هم معنا شویم بهار می تواند ما را معنا کند .

 

 

عیدتون مبارک

+نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت18:13توسط نازی |