و خدا فرمود .......
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است .
او به من گفت :
غصه هایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن .
من نیز چنین کردم و
غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی !
با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد
اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد !
در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند ؟!
خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو اینجا هستند ، نزد من !
از او پرسیدم : خدایا ، چرا این جعبه ها را به من دادی ؟
چرا این جعبه طلایی و این جعبه سیاه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :
فرزندم ، جعبه طلایی مال آن است که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه ، تا غمهایت را رها کنی !
ولی حیف ...........................!!!

عاشقانه
فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت
مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری
خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم
درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش
گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......
دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است
که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که
چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...
در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی
شنیده می شد...تو بهارم شدی...بهار با تو جان گرفت ... تابستان
با بودن تو هست شد ... پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت و
زمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را... تو برایم فرشته ـ عشق
شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی... تو قلبم را خرد کردی ووجودم
را سوزاندی ..
غرور شکسته ........
بعضی وقت ها آدم مجبوره که غرورشو بشکنه ! چقدر بَده که خودت غرورتو بذاری زیر پاهات . ولی نه ..... شاید وقتی بذاری زیر پاهات فقط ترک برداره . چقدر بَده که غرورت بشکنه اونم به خاطر کسی که نه لیاقتشو داشت و نه قدرتو دونست .
اما اگر خودت بخوای می تونی اونو برداری و تیکه هاش رو به هم وصل کنی . اون وقت تو هم غرور داری ، ولی غروری که یه بار طعم تلخ شکستن و تجربه کرد . پس بهتره مواظب باشی تا برای بار دیگه نشکنه ..... چون اون وقت می شی یه آدم بی ارزش ..... کسی که دیگه غرور نداره .....
Tanha


