تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

سکوت باید کرد ..........

صدای سکوت .....

ای همنوای ناله ها و تنهاترین آشنا ، می سوزد دلم ، رو به سوی تو کرده ام با دلی شکسته که پناهم دهی . ای ظلمت پاک ، سکوت بامدادانت را طنین صدای نیاز چه کسی می شکند ؟ و تارهای خواب نازت را دستان چه کسی از هم می گسلد ؟ که از من غافل مانده ای و غریو نیازم را نمی شنوی .

همیشه تشنه مانده ام ، از ابتدای لحظه میلادم تا کنون و باز هم تشنه خواهم ماند تا آخرین دقایق نیستی و تا برآمدن گل سرخ امید از دل خاکی وجودم و انتظار خواهم کشید هر چند که لازم باشد بهاران عمرم را همه به تکرار نشینم .

Tanha

 

 

 

برای تو ...... 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت0:20توسط نازی |
کجایییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

کجایید‌؟ کجا ؟

یادش به خیر  ! سالهای پیش چه راحت قلم حرفهای دلم را چون

مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند  به فرودگاه

کاغذهای دفترم می رساند .

ولی این روزها ... این روزها  قلم در میان پروازش سقوط می کند ٬

گاهی نقص فنی پیدا می کند

و مرا و استقبال کنندگان حرفهای دلم را  (که اگر استقبال کننده ای

باشد )  در فرودگاه کاغذهای دفترم  به انتظار می گذارد. نه ! دیگر این

روزها قلم ٬ خلبان ماهری نیست !

کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

 چقدر نازه .......

این روزها دلم چقدر هوس شعر گفتن دارد .

دیگر ای ذوق شاعرانه !چون گذشته مرا در نمی یابی ؟! کجایی تو ؟

در آسمان دل کدام شاعر ٬ تو در حال غوغا به پا کردنی ؟!

و من با وجود گمشده هایم باز هم می نویسم . آنقدر می نویسم تا

آنها را بیابم ! چون ایمان دارم که آنها  از لا به لای واژگان من باز هم

متولد می شوند و باز هم با من آشتی می کنند .

و این بار فریاد می زنم : کجایی قلم ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام؟!

قلم بیا با همدیگه سکوت شب رو بشکونیم

امشب هیچ بهانه ای برای بازی با قلم ندارم .میبینید ٬ احساساتم

دیگر بازیگوشی نیمکنند و روزه ی سکوت گرفته اند .

احساساتم کمی خشکیده شده اند٬چند وقتی است که فراموش

شده است که باغبانی باید آنها را آبیاری کند .

دلم برای احساسات شاید پژمرده شده ام میسوزد .

احساساتم از دلتنگی و خشکیدگی لبهایشان سکوت کرده اند.

احساساتم به حرمت علامتهای ناتمام تعجب ذهنم سکوت کرده اند ؛

نه اینبار سکوت علامت رضا نیست٬ سکوت احساسات من علامت

نارضایی است٬ علامت دلخوری است٬علامت اعتراض به دنیای

بی احساسی است که احساسات من را اینگونه کرده است.

احساساتم نفسشان گرفته است٬ در این هوای غروب گرفته ی

دلتنگی طبیبان میگویند « احساساتم تنگی نفس گرفته اند! »

من دلم برای احساساتم میسوزد.

من به خاطر خشکیدگی احساساتم از خودم ٬ قلم ٬ زمین و زمان و

شاید واژگان حرفهای تو گلایه میکنم.

من برای این خشکیدگی احساسات تنها از دل هیچ گله ای نمیکنم !

من دلم میسوزد ...

Tanha

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت1:35توسط نازی |

خانه صداقت

دیوارخانه آرزوهایم از صداقت ، سقفش یکرنگی و پنجره هایش رو به مهربانی است . اینجا کسی برای دیناری دل نمی شکند و از ریا ، دورنگی ، تمسخر ، تنهایی و بی کسی خبری نیست .

اینجا عشق را برای زیستن و دوست داشتن می خواهند نه برای فروش و رسوایی !!! همه رسم وفا و مهربانی را می دانند و دلی تنگ نمی شود . کسی پروازی را نمی شکند . در دیار آرزویم زبان نیشداری ته قلبم را نمی سوزاند .

من روزهای تلخ زندگی را با سیر در رویای این دیار از دلم زدودم ولی تو ای دنیا ! افسوس خواهی خورد که با میهمان دو روزه ات این همه بی وفایی کرده ای ........

Tanha

 

هیچی .........

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت22:30توسط نازی |
تولد تولد تولد ...........

یاس

کاش رنگ زندگی مان مثل رنگ یاس بود

در میان قلب تنهامان کمی احساس بود

کاش دنیا از همه دل خستگی ها رسته بود

قلب من با یاد چشمت تا ابد پیوسته بود

کاش عطر عشق تو در آسمان پیچیده بود

چشم ناز تو دل بشکسته ام را دیده بود

کاش الماس دو چشمت مثل یک آیینه بود

عشق تو همچون سرابی در کویر سینه بود

کاش لبهایم تمام رازها را گفته بود

راز عالم از غم دلواپسی آشفته بود

 

تولدت مبارک یاس قشنگم

 

تمام گلهای یاس حیاط دلم را جمع می کنم تا آن را روز میلادت به باغچه دلت بریزم . شاید عطر گلهای یاس ، احساس خفته ات را بیدار کند تا بدانی هوارتا دوستت دارم .

 

تولدت مبارک گلم

 

 

« ۷ بهمن سالروز تولدت مبارک . امیدوارم که صد و بیست سال زنده باشی و با بابک جان و بچه های گوگولیت و نوه هایت شنگولت روزگار خوبی رو داشته باشی و روزهایت همیشه پر از شادی باشه .»

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت13:5توسط نازی |