تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

مژده بهار !!!

بهار در راه است ، باغچه کوچک خانه مان پر از بنفشه ها و پامچالهای زرد و آبی و صورتی شده و ماهیهای قرمز در تنگ های شیشه ای در سکوت ، مهربانی و سادگی را فریاد     می زنند . با کمی عشق می توان به همه جا رسید ، تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم را می توان فرش راه عشق کرد . می توان دوست داشت و عاشق بود .

می توان در بهار تکرار خواب زندگی را معنا کرد تا وقتی قاصدکها پیام آوران مهربانی اند ، می توان طراوت و تازگی را حس کرد . بگذاریم تا طراوت زنبقهای زرد ، میهمان دوستیها باشند . بیایید بکوبیم دری را که به روی عشق باز می شود ، بگذاریم آفتاب عشق گرمتر و نورانی تر از همیشه بر زندگیمان بتابد . 

 

نوروزتان پیروز ...........

 

در این بهار جدید ، برای همه شما دوستان عزیزم بهاری جاودان و پر از عطر شکوفه های بهار نارنج و مستی عشق آرزومندم .

 

 

بهارتان سرسبز و پرشکوفه باد !!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت3:20توسط نازی |
نوروز جان ما گواراترین نوروزهاست ....

پنجره ای رو به خورشید ....

دوباره سر رسید ؛ بهار را می گویم که چند روز دیگر ، دستهای گرمش را روی صورت چروکیده زمستان می گذارد و طراوتش را آنقدر به این سو و آن سو می گستراند که آدم ، خواه و ناخواه ، یک بار هم که شده مجبور می شود پنجره ای را که رو به خورشید باز می شود بگشاید و نظاره گر سر سبزی و شادابی گلها و درختان اطرافش شود یا به نغمه پرندگانی گوش دهد که چهچهه شوق می زنند .

نوروز ما همه ساله تجدید می شود و مظاهر بهاری را همه جا ، بر روی زمین و آسمان می گستراند . بر روی زمین ، گل و سبزه و بهار طبیعت نمایان می شود و بر روی آسمان ، رنگ آبی فاخته و یکنواخت ، لکه های ابر را می زداید . سرآغاز نوروز خنده گل است و سرنوشت آن گریة ژاله .

همه ساله این مظاهر زیبا جلوة خود را می کند و همه ساله نیز تجدید می شود .

اما امسال بیائیم و به دلها نیز این جلوة طناز و این دلبریهای دلربا را بدمیم .

بیائیم و مظاهر زیبای بهاری را بر روحها و به عمق دلها رخنه دهیم .

بیائیم و بگذاریم گل و سبزه و بهار زندگی ، در دل ما بروید و لکه های دل ما با روح و فکر و هوای پاکی زدوده شود و جان ما ، با لباسهای فاخر و زیبای معرفت آراسته گردد . بیائیم و از درون دل خانه تکانی کنیم و در کانون خاموش آن نور زندگی بتابیم .

افسردگی و غم را از درون ریشه کن سازیم و گمشدگی و انتظار را مرحم کنیم .

نوروز ما همه ساله تجدید می شود . جان ما نیز می تواند جان تازه گیرد و همه ساله تجدید گردد .

نوروز جان ما ، گواراترین نوروزهاست ......

 

مواظب دلتون باشین ......

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت0:30توسط نازی |
قدرت خدا

فقط دو روز .........

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : «عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقي است. بيا لااقل اين يک روز را زندگي کن.»

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز ! با يک روز چه کار مي توان کرد!؟

خدا گفت: « آنکه لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد.» و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حال برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود ؛ مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد.... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد ؛ زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد وچنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد ، مقامي را بدست نياورد اما...... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد.

سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنهايي که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ،  عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ، امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

 

 

خدایا شکرت ......

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت23:25توسط نازی |
خیلی تنهام .......

دلم تنگ است ...........

دلم که می گیرد در حیاط خانه آنقدر قدم می زنم
 که گاه صدای ناله ی گام هایم را حس می کنم  
گام هایی که تازگی ها خیلی بی رمق شده اند
نمی دانم چرا
 !
شاید این روزها من دلم خیلی می گیرد
و گام هایم هم خسته ؛
دلم که می گیر بهانه گیر می شوم
                        
آنقدر که آسمان ها هم از دستم آرامش ندارد
گاه با او می گویم
خوش ب
ر احوالت با آن همه ستاره 
این ستاره ها درونت را متحول می کنند
روشنت می سازنند ، نجاتت می دهند
نه مثل من که ...
من که از باطن
  تاریک خودم رنج می برم
و گاه غرق در تاریکی آن می شوم
و چشمانم در برابر همه چیز نا بینا می شود
 
نمی دانم چرا ستاره ای در وسعت نه چندان پهناور من سو سو نمی کند
خدا می داند
 

Tanha

تنهایی .......بازم خوش اومدی

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت0:40توسط نازی |