دلم به اندازه تمامی ستارگان شبهای مهتابی گرفته است .
خاطره ....!!!
سالهایی که برفت .........
ماههایی که گذشت .......
در شب و روز دل انگیز بهار
در سکوت ملکوتی خزان
در تمام لحظات ، من به یادت بودم ، من تو را می جستم ........
قلب من ........
جایگه عشقت بود ، روح من تشنة دیدارت بود
هر دمی چشم به راهت بودم ........
گوش به زنگ صدایت بودم ..........
لیک امروز خمود و خسته از همه جستنها
هیچ در دستم نیست .........
نه نشانی از تو
نه پیامی از تو
باز تصویر تو هست
که به روی دیوارها ......
قصه گوی همة خاطره هاست .......

آه سحری!!!
من سرم را به طلبكاریِ دوست
به خداوندیِ عشق
به زبان بازیِ تو
بخشيدم
اما! تو نگاهت را چه خسيسانه دريغم كردي!
حيف نيست ؟!
باش تا شب برود.
توخودت میدانی ـ بهتر از من ـ كه تمام شب را
سر به بالين ننهم، تا سحر برزند از پشت چپر!
چه! شنيدهام كه به آه سحري،
قفل صد کار ِ گرهبسته گشايش يابد!
در دلم حسي هست ـ و مدامم گويد ـ
که آهي به سحر، «گره از کار فرو بسته ی من بگشايد»
آه!! آآآه!
آمد! آمد!
سحر ِ شبشکن از راه رسيد!
بايد آهی بکشم!
آآآه! ……..



