تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

 پاییز .........

خسته از قدمهای سرد روزانه ، روی نیمکت رنگ باخته پارک آرام می گیرم . پیراهن پاییزی که به تن کهنه شهر شده ، خاطرات سبز را از میان گرمی کوچه ها جارو کرده است . فریاد پر دغدغه رفت و آمد خاکیها مانع شنیدن صدای غروب می شود . خیره به گونه های آسمان که همیشه وقت خداحافظی با خورشید سرخ می شود ، آرامم می کند .

پیر درختی که سبزی از تنش جدا شده ، خاطرات خود را با برگ برای گنجشکها زمزمه می کند . نیمکت به سوز وداع برگ و درخت عادت کرده است . اما میان زمینیها هیچ دلی نگران تنهایی درخت نیست . شاید تفکر در آمدن بهار ، باعث سرزنده شدنشان شده است . شاید هم سرزدن کلاغهایی که درخت بی برگ هم برایشان عزیز است . برمی خیزم و تنهایی درخت و نیمکت را کامل می کنم . شاید مهمانشان که نامش باران است هر لحظه از آسمان سررسد . عجب دنیای زیبایی دارند این دلداده ها .....

 

                                                                                                                              "سید"

 

دلداده ها

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت1:40توسط نازی |
از ستاره ها ......

از ستاره ها دورتر نمی روم

تو همین جا منتظر باش

به گنجشکها گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند

تا من برگردم

جایی میان همین ستاره ها

چشمه ای است

پوشیده از علفهای نقره ای

مگر تو نمی خواستی زیر ماه بنشینی

و درخت ها را تماشا کنی ؟

ماه از آب همین چشمه نوشیده است

که این همه مهتابی است

کنار پنجره منتظرم باش ....

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت1:0توسط نازی |