تو در قلب منی .....
و من امشب زیر این آسمان رنگ خدا
بار دیگر به بلندای غمت خواهم گفت
که تو در قلب منی
و من امروز توی این کوچه تنگ
که به پهنای دلت می نازد
به وضوح نگهت خواهم گفت
که تو در قلب منی
و من اکنون به قسم یاد می کنم
که نه شب و نه روز
بلکه
تا آن زمان که جان در دل این شیدا
هست
به همه خواهم گفت
که تو در قلب منی

مثل همیشه ....
پرده های سیاه شب را کنار می زنم و با رویای سحرانگیز تو در آن سوی سایه ها به راه می افتم ، تا مگر فانوس خیالت ، کوره راه پیش رویم را روشن کند . قلب من در جستجوی ساحل امنی است که توفان تشویش و اضطراب را در آغوش بی دریغش فرو نشاند . ناگهان از خیال تو لبریز می شوم . هر لحظه و هر جا ، این تویی که در من تکرار می شوی . مثل همیشه صبور و عاشق و در آیینه آبی جشمهایت ، این منم که واژه زیبای دوست داشتن را می آموزم ، مثل همیشه بی قرار و عاشق .
صبوری تو ، مرثیه ناتمام عمر من است ! انگار جاده های آمدنت هرگز به انتها نمی رسند و طعنه های بی امان جدایی تا جانم را به لب نرسانند از نفس نمی افتند . انگار این فاصله ها خیال کم شدن ندارند ؛ این فاصله های بی رحم که بر پریشانی من دامن می زنند . وقتی که دلخوشی های کوچکم تمام می شوند ، باز این تویی که در من جریان می یابی . این تویی که در آستانه قلبم ایستاده ای و بر انتظار کهنه من لبخند می زنی . مثل همیشه صبور و عاشق ....

من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم , تو را به مقدس ترین میثاقها قسم می دهم . بیا و دلیل بودنم باش . من همه زنبقهایی را که عاشقشان بودم به پایت ریختم . نگذار برای ماندن تو شاپرکها هم غرق التماس شوند . دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند ؟
خورشید ارزانی خودت , کمی ستاره برایم بچین ! آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شبهایم هم خجالت می کشند بیایند . تو را به جامی ترانه از اسطوره ها دعوت می کنم , بیا و برایم پروانه هایی بیاور از دیار بنفشه های نقره ای . من فقط چشمان تو را دارم ؛ چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم : " بی تو ستاره ها هم مرا فراموش می کنند " .



