تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

تو در قلب منی .....

و من امشب زیر این آسمان رنگ خدا

بار دیگر به بلندای غمت خواهم گفت

که تو در قلب منی

و من امروز توی این کوچه تنگ

که به پهنای دلت می نازد

به وضوح نگهت خواهم گفت

که تو در قلب منی

و من اکنون به قسم یاد می کنم

که نه شب و نه روز

بلکه

تا آن زمان که جان در دل این شیدا

هست

به همه خواهم گفت

که تو در قلب منی

 

دوست .....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت0:30توسط نازی |

 

مثل همیشه ....

پرده های سیاه شب را کنار می زنم و با رویای سحرانگیز تو در آن سوی سایه ها به راه می افتم ، تا مگر فانوس خیالت ، کوره راه پیش رویم را روشن کند . قلب من در جستجوی ساحل امنی است که توفان تشویش و اضطراب را در آغوش بی دریغش فرو نشاند . ناگهان از خیال تو لبریز می شوم . هر لحظه و هر جا ، این تویی که در من تکرار می شوی . مثل همیشه صبور و عاشق و در آیینه آبی جشمهایت ، این منم که واژه زیبای دوست داشتن را می آموزم ، مثل همیشه بی قرار و عاشق .

صبوری تو ، مرثیه ناتمام عمر من است ! انگار جاده های آمدنت هرگز به انتها نمی رسند و طعنه های بی امان جدایی تا جانم را به لب نرسانند از نفس نمی افتند . انگار این فاصله ها خیال کم شدن ندارند ؛ این فاصله های بی رحم که بر پریشانی من دامن می زنند . وقتی که دلخوشی های کوچکم تمام می شوند ، باز این تویی که در من جریان می یابی . این تویی که در آستانه قلبم ایستاده ای و بر انتظار کهنه من لبخند می زنی . مثل همیشه صبور و عاشق ....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت15:50توسط نازی |

 دلیل بودن من ....

 اهورایی ترین ستاره من ! پرمدهاترین بهانه ها را برای حضورت , بی امان روی حجم انتظار می ریزم اما فقط یک لحظه بایست و به شکوفه هایم نگاه کن , من همان نرگسی می شوم که غنچه هایش از تبار دل تواند . حرفهایت را به حس غریب شفق نگو . دلت را به پاکی اشکهایم نبند . من کوچکی پروانه ها را به بزرگی تو می بخشم و طراوت گمشده ی آبی ترین یاس را به سالروز رقص لبخندت می دهم .

من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم , تو را به مقدس ترین میثاقها قسم می دهم . بیا و دلیل بودنم باش . من همه زنبقهایی را که عاشقشان بودم به پایت ریختم . نگذار برای ماندن تو شاپرکها هم غرق التماس شوند . دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند ؟

خورشید ارزانی خودت , کمی ستاره برایم بچین ! آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شبهایم هم خجالت می کشند بیایند . تو را به جامی ترانه از اسطوره ها دعوت می کنم , بیا و برایم پروانه هایی بیاور از دیار بنفشه های نقره ای . من فقط چشمان تو را دارم ؛ چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم : " بی تو ستاره ها هم مرا فراموش می کنند " .

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت0:35توسط نازی |