تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

حقیقت دنیای من ....

تو برایم عاشقانه خواندی از شبهاهیت و من بی اراده ، میان گرگ و میش آسمان ، عاشقت شدم . حتی اگر از چشمهایت شکوفه بچینند ، اگر ستاره هایم را بگیرند ، باز هم تو را بی هیچ بهانه تمنا خواهم کرد . شقایق سفید من ! به خیال تو لمس نوازش شبنم را می خرم ، به یاد تو سایه می گیرم  زیر بال پروانه ها و از تو برای تپش ثانیه ها می خوانم . میان این مترسکهای کوکی ، نارنجهای شکفته ی دلم را به صلیب می کشند و شعرهای بارانی ام کفاف آینه های نگاهم را نمی دهد . اگر تو باشی ، اگر نگاهت با من باشد ، می شود نسیم را نگاه کرد ، سنجاقک را خنداند ، گریه برگ را دید .

با تو می شود شب را آیینه باران کرد و به باران خندید . شنیده ای عاشق پروانه ها شده ام ؟ آخر مگر پروانه ای تر از نگاه تو هم هست ؟ من برایت باران کاشته ام ، برایت تابش باد خریده ام ، التهاب زمان را برای نرگس هایم نخواه و به پاییزی برگهایشان نخند . می دانم تو برایم از خورشید چشم پوشیدی ولی من هم یاسهایم را نقره ای در آسمان نقاشی کردم . نگو ستاره هایم را ندیدی ! من مهتاب را بدون شب نگاهت نمی خواهم . آرزوهای دورم در امیدهای نزدیک تو ، ایمان می یابند . بگذار خلق با سرانگشت قرمزش عشقمان را فریاد زند . دنیا تکرار همین شادی کوچک شب پره هاست . اگر با من باشی جهان از گام های تنهایم تهی می شود ، اگر با من بمانی ابرها هم می رقصند ، قشنگترین بهانه برای آغازی نو ! بی بازی نگاهمان یقین سرخ لبخند به بن بست می خورد . می دانم هنوز برای رسیدن به نگاهت زود است و حقیقت دنیا بیرنگ .

                                                            I LOVE YOU

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت13:30توسط نازی |

دليل بودن تو

هر کسی دوتاست  
و خدا یکی بود  
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست  
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت  
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند  
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد  
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد  
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد  
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند  
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور  
اما کسی نداشت  
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت

 

دكتر شريعتي

 

ما هم می رویم .....

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت0:10توسط نازی |