فراموشت می کنم ...
قبول نیست!
این بار تو چشم بگذار
من فراموشت می کنم
فقط تا صد بشمار،آهسته آهسته
راستی ،
من بازی را خوب نمی دانم،
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟
تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟
این بازی کی تمام می شود...

روز مبادا...
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها...
مثل هميشه آخر حرفم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم
براي روز مبادا
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه كسي مي داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها...
هر روز بي تو
روز مباداست!
زنده ياد قيصر امين پور

تقدیم به بتی که هیچگاه سکوتش را نفهمیدم
داری میری گوش کن!
چرا حالا؟
چرا همان روزهایی که درخت گیلاس عشقمان اولین شکوفه را زد نرفتی؟
چرا به اولین گیلاس کال نگفتی که دوستش نداری؟
گناه من بود یا تو؟
می دانم گناه من بود...
من درخت را کاشتم...
اما هیچگاه برای ماندنش اشک نریختم...
همیشه برای رفتنش اشک ریختم...
آنگاه که بودی نمی دانستم دوستت دارم
حالا که رفتی....
خودت مرا بزرگ کردی!
خودت گفتی
گفتی آنقدر بزرگ شدی که از لابه لای انگشتانم سر خوردی...
حالا بیا فقط برای یکبار!
می خواهم اینبار برایت کوچک شوم...
می خواهم بشکنم این غرور سخت را
آنقدر سخت که اولین تگرگ آسمان بیکران بود و
به درخت گیلاسمان آفت زد...
حالا بیا!

بوی گل نرگس؟
- نه،
که بوی خوش عيد است!
شو پنجره بگشا،
که نسيم است و نويد است.
رو خار غم از دل بکن، ای دوست،
که نوروز
هنگام درخشيدن گلهای اميد است.
بر لالهء از برف برون آمده بنگر،
چون روی تو، کز بوسه من سرخ و سپيد است.
با نقل و نبيدم نبود کار، که امروز
روی تو مرا عيد و لبت نقل و نبيد است.
گر با دل خونين، لب خندان بپسندی
با من بزن اين جام، که ايام، سعيد است!
فريدون مشيری



