تبليغاتX
تنهای تنهام

تنهای تنهام

روز میلاد من ....

روز میلاد تن من ....

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من
..

اینم کیک تولد امشب خودم ....  

یک سال دیگه هم گذشت . احساس خیلی خوبی دارم ، از اینکه یه سال دیگه بر تجربیات تلخ و شیرینم اضافه شد و اینکه خیلی چیزها رو آموختم .... آموختم که در بدترین شرایط ها خدای خودم رو فراموش نکنم .... یاد گرفتم که هیچ کس جای پدر و مادر رو برای آدم پر نمیکنه ... یاد گرفتم که به کسی دل نبندم  و قدر محبت های خانواده ( داداشای گل و مهربونم ) رو بدونم ...

خدایا به خاطر تمام آموخته هایم و تمام چیزهایی که به من دادی ازت ممنونم .... خدای خوبم دوستت دارم ....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت2:0توسط نازی |
دلم کوچک است ....

شکوفه من ...!!!

دلم هنوز کوچکتر از آن است که بخواهی از کنارش بگذری . سایه خورشید را ستاره ها برده اند و زخم حضورت در چشمان من جا مانده . وجودت برای دفترم تنها واژه است و برای من شاید بهار زندگی . بگذار ثانیه ها از یاد ساعتها بروند تا ردّ پای شاپرک ، پر از اقاقی شود . ای کاش می دانستم تو کی در قلبم شکوفه کردی . در مقابل پنجره ، آسمان ، نجواکنان در گوشم مژده ستاره می دهد و اشکهایم بی دلیل از ارتفاع گلها فرو می ریزند . همرنگ آینه باش تا با خورشید نوربارانت کنم . شاپرکهایم روی شانه ات لانه دارند و خواستن تو بال پرواز شمعدانیهایم شده . به حرمت ترانه میثاقمان ، برای چشمهایم شعری بگو . ببین چقدر صادقانه واژه ها را روی وسعت سفید کاغذ ریخته ام  دستانم مسیر دستانت را حفظند و گلها ، میان باغچه زیر پنجره ات ، به خاطر آسمان و بنفشه ها شهادت عشقم را می دهند . خط به خط گام هایت در شعرهایم نجوا می کنند و دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظه ها می شوی . نسل ساعتها در باور گریه هایم گم شده و شیشه ای ترین یاس  در واگویه هایم شکسته . تو در آغوش کدام روز متولد شده ای که این چنین با دلم پیوند خورده ای ؟ دلم برای لمس وجودت تنگ شده و دستانم برای نوشتن از تو . چشمانم پر از بوی نگاه توست . بگو در کدامین روز میان قلبم شکوفه کردی ؟؟؟

 

در کدامین روز در قلبم شکوفه کردی ؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت1:5توسط نازی |
ازدحام دلتنگی

ازدحام دلتنگی

نمی دانم کوله بار خاطرات دیروز را وسعت کدام قاب عکس خالی در بر می گیرد و برای رسیدنم تا تو چقدر راه مانده است . من خودم را در دورترین لحظه ها جا گذاشته ام ؛ در دورترین دیروزها . روزهایم یکی یکی از پی هم آمدند و رفتند و ندانستم چگونه پی یک آغاز زیبا با تو همراه شدم اما می دانم هنوز هم پشت ازدحام این لحظه های بی حادثه ، بودنم را از خاطر نبرده ای . نه اینکه ندانی ، اما می گویم تا باور کنی : نمی خواهم حجم سنگین این تردید های بی امان ، بودنت را از من بگیرد . زیباترین آواز لحظه های خاموش من ، دلم برایت به اندازه تمام لحظه های خوب گذشته ، تنگ است .

من ماندم و تردید ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت1:5توسط نازی |
زندگی !!!

زندگی ...

زندگی یعنی من،

زندگی یعنی تو،

زندگی یعنی ما ، و یکی گشتن با ، همه ی آنچه که هست،

مثل دریا با رود،مثل آتش با دود،

و خدا را دیدن ، واز او پرسیدن،

راز این عشق که می سوزاند، همه ی هستی ما را هر دم،

 

زندگی یعنی ما ...

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت2:0توسط نازی |
ثانیه های با تو بودن ...

ثانیه های با تو بودن !

کاش وقتی کنارم بودی ، بوی نم کشیدن ثانیه ها را حس می کردم . کاش احترام واژه ها را قبل از سخت شدن قلبت نگه می داشتی . مرا که به بهانه دوست داشتن ، انتظارت را در حسرت چشمانم جاری کرده بودم ، به حساب کدام اشتباه از پنجره چشمانت بیرون کردی ؟ کاش به دلخوشی های ضعف زده ام نمی خندیدی و به دادشان می رسیدی . حالا تمامی ثانیه ها بی تو غش کرده اند و کسی نیست که برای بودنشان ، کمی دلداری ام دهد .

 

!!!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت1:20توسط نازی |