سرابِ بارانی ...!
مسافر خیال تو می شم در این تکرار بیرحم جدایی ها و فاصله ها . نگاهت را به روشنایی کدام ستاره سپرده ای که سیاهی ابرهای انتظار مرا نمی بینی ؟ ببین مرا که چه بی شکیب صبورم و چه جاودانه برایت می میرم ! این روزگار من است که پاک و زلال ، به خاطر تو کبود شده است . خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزینگی آمدنت پیوند بزن که چشمانم از سرابِ حضورت همیشه بارانی است .
بیا و کنارم بمان ، زیرا که من از زمستان جدایی می ترسم .

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم هارو بسازه
معصومیت عشق ...
من در ناسروده هایم ردپای چشمان تو را دیده ام و میان تمام این نوشته ها ، پیکره نگاه تو را طرح زده ام . زیر نگاه همه ابرها از باران گفته ام و از فصل پُر شکوفه تو ، « همیشه بهار » چیده ام . به سادگی خنده های من نخند ؛ اگر چه که من ، شاد بودن را پشت همه ستاره ها تمرین کرده ام .
ای آستانه نیمه روشن ستاره ها ! به من رسم دلدادگی بیاموز و ناسروده ترین سپیده دم را از حریم نازک اشک هایت به خاطراتم هدیه کن . پاکی خنده ات را از زلالترین اقیانوسها به چشمانم ببخش . از پشت زنبقها طلوع کن تا با نگاهت ، با همان حضورهای ناگهانیت ، برخیزم و با خورشید همراه شوم .
با توأم ! با تو که از مقبره بادها برایم ارکیده می آوری . تو که وجودت پُر از شاخسارهای زنبق نشین است ؛ بیا تا با هم ، از روی زمین ستاره بچینیم و میان نیستانها با شاپرکها بازی کنیم . بیا مانند کودکان ، عاشق چشم و ابروی هم شویم و معصومیت عشق را بخریم و به خانه هایمان ببریم . بیا وجودمان را نفس بکشیم .
دلم برای خنده های ناگهانی ، تنگ شده . کاش می دانستم تو در وسعت نگاهم ، به چه چیز خیره می مانی ؟!



