دلم هوای بارانی است ، پاییز دل می برد باز ، و من زیر این آسمان بی چتر ، خیسم . کسی جایی ، منتظر است ! دلم سمت اوست ! تو کیستی که تو را می شنوم !؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است !
صدای قلبش را می شنوم ! دلم در خیابانهای شهر ، گم شده . کجایی ؟ ای تو که می خوانی ام ؟ ماه شب چهارده زیر ابرها پنهان است ، می دانم به من خیره شده و می پرسد این مجنون شبزده کیست ؟! همه کوچه ها را خط به خط ، خط می زنم تا نام ستاره ای بر تخت سینه یک دیوار ، در یک کوچه بن بست ! نبضم تندتر می زند و صدای قدم های مشتاق دلم ، سمت او می بردم .
حال خوشی است . تشنه عطر تنت بر تنم ، در این لحظه نفس می کشم ، حالا بگو من چگونه از من رها شوم ، که جان بوی تو گرفته است . کسی در کوچه ها ابری بارانی می خواند . پنجره را می گشایم ، پاییز بی دعوت وارد می شود ، من در لحظه حال بر می خیزم ، آرام و صبورم به همه چیز نگه می کنم ، قلم را بر می دارم با یک کاغذ سفید بی خط ، قصد می کنم و می نویسم :
دلم هوای بارانی است ، پاییز دل می برد باز ، و من زیر این آسمان بی چتر ، به دنبال یک کوچه بن بستم ، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم . یکی مرا دید ، یکی مرا نوشت ، یکی مرا صدا زد و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او ... صدای او ... صدای او ...

هزار سال گذشت
تا من به شادی های تو رسیدم
هزار سال باید بگذرد
تا تو به غم های من برسی
بارانی که بر حوض می بارید
این را به من گفت
پاییز که می بارد با برگ هایش
این را به تو خواهد گفت...
تو را دوست می دارم
تو را چون نغمه ی لاله عباسی در شب دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را دوست می دارم
به خاطر بودنت
تو را
و تنها تو را
به قیمت جانم دوست میدارم
تو را دوست می دارم به درخشش جان عزیز ترین ستاره که خاموش می شود هنگام حضورت
تو را با صبوری دوست می دارم
نه با غرور
نه با تکبر
نه با هیاهو...
تو را با سکوت دوست می دارم
تو را به خاطر حضور اطلسی ها در نقاب تاریک شب دوست می دارم
تو را دوست می دارم
نه در فراموشی
نه در خاموشی
تو را با حضور دوست می دارم..

تو را می خوانم ....
هر صبح طلوع دیگر است به انتظار فردای من
قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده
ومن در پشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خا طرات را.
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنها ییم برایت نمیدانم
روزی خواهی آمد، میدانم
گریان نمی مانم.خندانم برای ورودت ای عشق من

نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقايق دل نمی بندم
پ.ن:امروز هشتادمین سالگرد تولد مردی است که عمری را به تکاپو و جستجو گذراند . بدون تقلید و دنباله رو اندیشه هایش . آری سالروز میلاد سهراب سپهری . سهراب جان روحت شاد . همیشه دوستت می دارم .
وسعت عشق ....!
اگر از وسعت تنهایی من می پرسی
به بلندای خیال
به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل
و به عمق وحشت
وحشت از آنچه حقیقت دارد
وحشت از من بی تو
وحشت از تو بی عشق
وحشت از عشق بی ما ...
شرق تنهایی من
رو به سوی افق غم دارد
غرب تنهایی من
پشت این تکرار است
اگر از وسعت تنهایی من دانستی
تو بیا
تو بیا تا که به دست احساس
پر کنم صفحه خالی نیاز
تا که این شمع خیال
برود رو به زوال
تو بيا ...

می دانم از هرآنچه خوانده ام ،
از هر آنچه سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است ،
که عشق راستین را ، راه هموار هرگز نبوده است .
"شکسپیر"


