خفقان ...
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم،
-آآآآآآی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسی میآید با من غم زده فریاد کند؟

تمام آنچه می خواهم ...
گاهی تمام آنچه می خواهم،
دفتری است برای از تو نوشتن،
قلبی که اندوهم را بفهمد
و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد...
اینجا و تمام آنچه با من است
بوی خوش تو می دهد...
لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند
و من، از عطر سرشار حضورت، مستم...
با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را
از شیشۀ ذهنم پاک می کنم
و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم...
.
.
.
این روزها در نی نی چشمانم
تنها تصویر محو تو نقش بسته است....
راستی !
چرا خاطره ها فراموش نمی شوند؟؟؟



