گذر روزگار ...
ثانیه ها چه زود می گذرند و دقیقه ها چه زود جای خود را به دقیقه ای دیگر می دهند . ساعتها چه بیخیالند .... سالها چرا با این سرعت می آیند و می روند ؟ پروردگارا ، سرنوشت مرا هرگونه که صلاح می دانی رقم بزن ؛ کمکم کن تا زندگیم پربار باشد و هر قدمی را فقط با یاد تو بردارم .
وقتی بچه بودم روز تولدم رو دوست نداشتم ، نمی دونم چرا ؟! ولی هرسال که بزرگتر می شدم روز تولدم رو بیشتر حس می کردم و دوستش داشتم . تا سالهای قبل از زندگیم راضی بودم ؛ خواهرهایی که همیشه همدمم تو تنهایی و غصه هام بودن ، پدر و مادر خوب و مهربون و دو تا داداشی که همیشه پشت و پناهم بودن و تو ناراحتی و شادی هام تکیه گاهم .
ولی امسال با تمام سالهای قبل فرق میکنه . امسال عشق به تمام چیزهای خوبی که داشتم اضافه شد . آره من عاشق شدم و بابت این هدیه خوب خدا ازش ممنونم . خیلی حس قشنگیه وقتی می دونی قلبت واسه یکی میزنه که از جونتم بیشتر دوسش داری . شبها با فکر اون چشمهاتو رو هم بزاری و صبح با یاد اون از خواب پاشی و پر از حس دوست داشتن باشی . تولد امسالم رو هیچوقت فراموش نمی کنم .

هر روز که می گذرد عشقت جاودانه تر در قلبم ریشه می دواند . زندگی را به خاطر وجودت و وجودت را به خاطر عشق پاکت دوست دارم .

امروز من برای بیست و یکمین بار طعم شیرین زندگی را خواهم چشید
امروز من برای بیست و یکمین بار حس زیبای بودن را درک خواهم کرد
امروز من برای بیست و یکمین بار واژه امید را معنا خواهم کرد
امروز من برای بیست و یکمین بار متولد خواهم شد .


