حضورت را می خواهم
تمام آنچه می خواهم ...
گاهی تمام آنچه می خواهم،
دفتری است برای از تو نوشتن،
قلبی که اندوهم را بفهمد
و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد...
اینجا و تمام آنچه با من است
بوی خوش تو می دهد...
لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند
و من، از عطر سرشار حضورت، مستم...
با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را
از شیشۀ ذهنم پاک می کنم
و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم...
.
.
.
این روزها در نی نی چشمانم
تنها تصویر محو تو نقش بسته است....
راستی !
چرا خاطره ها فراموش نمی شوند؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت1:10توسط نازی |


